فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

700

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

متحرّك . القَطْب - ج أَقْطَاب : آهن سنگ زيرين آسياب كه سنگ بالاى آسياب بر روى آن مىچرخد . القِطْب - ج أَقْطاب : مُرادف ( الْقَطْب ) است . القُطُب - ج أَقْطَاب : مُرادف ( الْقَطْب ) است . القَطِب - آنكه ابروان خود را در هم كشد . القُطْبَة - ج قُطَب : ميله اى است وسط سنگ زيرين آسياب كه سنگ روئين به دور آن مىچرخد ، - عِندَ الجُغرافيين : قطب يا دو طرف محور زمين . القِطَّة - ( ح ) : واحد ( القِطَّ ) است به معناى يك گربه . قَطَرَ - - قَطْراً و قُطُوراً و قَطَرَاناً الماءُ : آب قطره قطره روان شد ، - الصَّمْغُ مِنَ الشَّجَرَة : صمغ از درخت خارج شد ، - قَطْراً الإِبلَ : شتران را بهم نزديك گردانيد . قَطَّرَ - تَقْطِيراً [ قطر ] الماءَ : آب را قطره قطره روان كرد ، - الدّواءَ : آب دوا را به صورت مقطَّر در آورد ، - الإِبِلَ : شتران را با نظم به هم نزديك گردانيد . القُطْر - ج أَقْطار : كشور ، ناحيه ، جانب ، عود كه با آن بخور دهند ، - ( ه ) : خطى است كه دائره را به دو قسمت مساوى تقسيم مىكند ، - فى الصَّمَغ و فِى المتوازى السّطوح ( ه ) : خط مستقيمى است كه دو رأس غير متتالى را به هم وصل كند ، و در شكلهاى مخروطى مستقيمى است كه محلّ هندسى در ميان وترهاى موازى را باتجاه معينى نشان دهد ؛ « قُطْرانِ مُتَرافقانِ » ( ه ) : دو قطرى است كه هر يك از آنها محلّ هندسي براى ميان وترهاى موازى با يكديگر است ؛ « قُطْرُ الشَّمْسِ الظَّاهِر » : زاويه اى است كه خورشيد را بر آن از مركز زمين مىبيند و درجهء آن بين 32 دقيقه و 35 ثانيه در آغاز سال است و 31 دقيقه و 31 ثانيه در اوّل جولاى است كه مطابق با دهم تير ماه مىباشد ؛ « اقْطَارُ الدُّنيا » : جهات چهارگانه دنيا . القَطْر - مص ، ج قِطَار : آب قندى كه در اثر جوشش بر روى آتش سفت و غليظ شود ، باران ، آنچه كه از قطره چكان مىچكد . القِطْر - گونه اى مس ، مس گداخته ، گونه اى پارچهء خط دار . القُطُر - بخورِ خوش بو . القَطْرَان - مُرادف ( القِطْران ) است . القِطْرَان - [ قطرن ] : مادهء روغنى است كه از بعضى درختها مانند كاج و سرو بدست مىآيد . القَطِرَان - مُرادف ( القِطْران ) است . القَطْرُب - [ قطرب ] ( ن ) : گياهى است خاردار كه دانه اى چسبنده دارد و به هر كس كه از كنار آن بگذرد مىچسبد . القَطْرَة - ج قَطَرَات : اسم مره از ( قَطَرَ ) است ، نقطه ، - عِنْدَ الأَطِبَّاء : و در اصطلاح پزشكان قطرهء چشم است . قَطْرَنَ - قَطْرَنَةً [ قطرن ] البعيرَ : بدن شتر را روغن قطران ماليد . قَطَعَ - - قَطْعاً و مَقْطَعاً و تِقِطَّاعاً الشيءَ : آن چيز را جدا كرد ، آن را بريد و قطع كرد ، الصَّلاة : نماز را بُريد ، - فِى القَوْل : بطور قاطع سخن گفت ؛ « انَّني اقْطَعُ بِذَلِكَ قَطعاً » : من به آن كار بطور قطع يقين دارم ، - ه عَنْ حَقِّه : حق او را نداد ، - الطَّريقَ عَلَى السَّالِكين : راه را بر مسافران بست و ترساند ، - قَطْعاً و قُطُوعاً النَّهْر : از رودخانه گذشت ، - شوطاً كبيراً في ميدان الرُّقِيّ : در فرهنگ و تمدّن پيشرفت زيادى كرد ، - لِسَانَه : با احسان و نيكوئى او را ساكت كرد ، - ه بِالحجَّةِ : او را توبيخ نمود ، - ه بِالقَطِعِ او بِالسَّوطِ : با چوب يا تازيانه او را زد ، - قَطْعاً الحَوْض : حوض را تا نيمه پُر از آب كرد و سپس آب آن را قطع نمود ، - عُنُقَ دَابَّتِه : ستور خود را فروخت ، - لَه قِطعَةً مِنَ الْمَال : پاره اى مال به او اختصاص داد ، - تَذْكِرَةً : بليط خريد ، - عَلَى نَفْسِه عَهْداً بِكَذا : به چيزى تعهد نمود ، - قِطعَةً الصَّديق : از دوست خود كناره گيرى كرد ، - قَطْعاً و قَطيعَةً رَحِمَه : از خويشاوندان خود دورى كرد ، - قُطُوعاً و قِطَاعاً وَقَطَاعاً تِ الطَّيرُ : پرنده از مكان سردسير به مكان گرمسير رفت ، - مَاءُ البئْرِ : آب چاه كم يا قطع شد . قَطِعَ - - قَطَعاً و قُطْعاً و قَطْعَةً و قُطَاعاً تْ يدُه : در دست او بيمارى پديد آمد يا دست او از تن جدا شد . قُطِعَ - النفَسُ : نفس بند آمد ، - الرَّجُلُ : ناتوان و نوميد شد ، - بِه : ميان او و آنچه كه مىخواهد فاصله افتاد . قَطَّعَ - تَقْطِيعاً [ قطع ] الشيءَ : آن چيز را پاره پاره كرد ، - الخَمْرَ بِالْمَاءِ : مىرا با آب مخلوط نمود ، - الفَرَسُ الجَرْيَ : اسب با نشاطى كه داشت به گونه‌هاى مختلف مىدويد ، - اللَّه عليه العَذابَ : خداوند او را كيفر و عذاب داد ، - الشِّعْرَ : شعر را با اوزان عروضى تقطيع كرد . القُطْع - بند آمدن نفس ، خشك شدن آب چاه از گرماى تابستان ، درد شكم ، پيچش شكم . القَطْع - مص ، - واحد ( القُطُوعِ ) است ، - الْمَخْروطيّ ( ه ) : واحد ( القُطُوعِ المخروطيّة ) است ، - النَّاقِص ( هَلِيلَج يا الإهْلِيلَج ) ( ه ) : در علم هندسه موقعى پديد مىآيد كه خطوط آن از قسمت بالا يك سطح مستوى را قطع كند و محدودهء هندسى آن مستوى بر نقاطى باشد كه مجموع دو فاصلهء آن از دو نقطهء ثابت ق قَ برابر با ارتفاع ثابت 2 ط باشد ، ق قَ : محرقان ، محراقان ، محترقان ، بُؤْرتان . و براى مقطع ناقص دو محور عمودى ب بَ ج جَ است كه در مركز قطع ( و ) بهم مىرسند . ب بَ - 2 ط ، - الزّائد : كه به آن خط ( الهذلوليّ ) ( ه ) نيز گويند ، و آن موقعى است كه مستوى سطح مخروط را از دو طرف بالا قطع كند و محدودهء آن دو بُعدى است از دو نقطه ثابت ق قَ و مساوى است با ارتفاع